تبليغاتX
آخرين ورژن

آخرين ورژن

عقاید مردی که برای خودش احترام قائل بود

آسيب شناسي زندگاني جانوري به نام "من"

 

يه زماني، بزرگترين ضربه‌ها رو از اين مي‌خوردم كه بر اساس احساساتم تصميم مي‌گرفتم. اما از وقتي با مفهوم EQ آشنا شدم اين مشكل كمتر پيش مياد.

الان بزرگترين ضربه رو توي زندگيم از اين مي‌خورم كه هرچيز به‌ظاهر جذاب و لذت بخشي، بعد از يه مدتي دلم رو مي‌زنه و اين واقعا نگران‌كننده‌ست؛ چراكه بعيد مي‌دونم راه علاجي داشته باشه


+ نوشته شده در تاريخ  بیستم مهر 1390 | 

نلسون


اون اوايل كه هنوز "كيوي" ميوه‌ي جديدي به حساب ميومد؛ بعضي از دوستان خوش ذوق، بهش مي‌گفتن: "تخم نلسون ماندلا"! و من هر وقت كيوي دستم مي‌گرفتم چندشم مي‌شد.

اما توي يكي دو سال اخير، و بعد از اون كه فهميدم مبارزه‌ي بدون خشونت چقدر كار سختيه، و بعد از اون كه بيشتر با شخصيت ماندلا آشنا شدم، هر وقت كيوي دستم مي‌گيرم يه لبخندي مي‌زنم و مي‌گم: «قسمت نشد دستت رو ببوسم نلسون، اما از همين راه دور، تخمات رو مي بوسم»

+ نوشته شده در تاريخ  نهم اردیبهشت 1390 | 

سكانس برگزيده


به نظر من، زيباترين صحنه‌ي دنيا، صحنه‌ايه كه يه دختر بچه‌ي چهار - پنج ساله، با موهاي لخت خرمايي، توي بغل باباش نشسته باشه و با يه جور ناز و عشوه‌ي مخصوص به خودش، بگه:

بـابـايــــــــــــــــي ...

 


پي نوشت:

با اين وجود، پدر و مادراي ايراني كه توي بيست - سي سال اخير بچه دار شدن، آدم هايي به شدت خودخواه هستن. وقتي ازشون مي‌پرسي چرا بچه‌دار شدين، يه جوابايي بهت مي‌دن كه دلت مي‌خواد بهشون بگي تف تو روتون! بعدشم بري سرت رو بكوبي به ديوار كه اي دل غافل؛ لابد ننه باباي منم همينجوري فكر كردن (البته اگه اصلا توي اون تاريكي به خودشون زحمت داده باشن و فكر كرده باشن)
اين رو از اون جهت گفتم كه يه وقت فكر نكنين دلم مي‌خواد بچه داشته باشم.


+ نوشته شده در تاريخ  نهم اردیبهشت 1390 | 

جنبه‏ ی شنیدن دورغ


یا باید جرأت شنیدن "هر" حرف راستی رو داشته باشیم؛ یا اگه نداریم، به دیگران اجازه بدیم گاهی بهمون دروغ بگن.

+ نوشته شده در تاريخ  هفدهم فروردین 1390 | 

فرزند خلف


پارسال، مادرم (که از طرفدارهاي احمدي نژاده) خواب دید که من پدر شدم و وقتی پسرم به دنیا اومده، همون روز اول زبون باز کرده و گفته: "مــــگ بـــــل دیکتاتول" ! ـ

بیچاره مادرم؛ وقتی می‌خواست خوابش رو برام تعریف کنه، هم حرصش گرفته بود، هم نمی‌تونست جلوی خنده‌ش رو بگیره!


پی نوشت:

اگه بچه م پسر باشه؛ اسمش رو میذارم: "سبزعلی". اگر هم دختر بود اسمش رو میذارم "فتنه"


+ نوشته شده در تاريخ  پانزدهم فروردین 1390 | 

ذكر اين روزهاي من

 

اما تو كوه درد باش

 

طاقت بيار و مرد باش

 

+ نوشته شده در تاريخ  چهارم دی 1389 | 

خاسرون و مفلحون

 

اون‌هايي كه توي يه رابطه‌ي دوستي (يا حتا زناشويي)، تصميم مي‌گيرن كه همديگه رو "تغيير" بدند، بايد بدونن كه رابطه‌شون خيلي زود به فنا مي‌ره! و هم الخاسرون!

اما اون‌هايي كه تصميم دارن از همديگه چيزي ياد بگيرن، هم از رابطه لذت مي‌برن، هم هر وقت و به هر ديلي اين رابطه قطع شد احساس شكست نمي‌كنن‌. و اولئك هم المفلحون!


راستي:

شايد خودت هم متوجه اين نشده باشي كه من، "اعتماد كردن" رو از "تو" ياد گرفتم؛ وقتي خيلي زودتر از مدت رايج، من رو به خلوت جسم و روحت راه دادي؛ در حالي‌كه هنوز زخم رابطه‌ي قبليت خوب نشده بود.

درسته كه خيلي گرفتارم؛ اما خر كه نيستم! اين چيزها رو مي‌فهمم.


+ نوشته شده در تاريخ  سی ام آذر 1389 | 

خوشبختي

 

از نشانه‌هاي خوشبختي يك مرد، آن است كه در طي هفته، هزينه‌ي كاندومش، بيشتر از هزينه‌ي سيگارش باشد!



پي نوشت:

تكرار مي‌كنم؛ اين چيزي كه گفتم، تنها "يكي" از نشانه‌هاي خوشبختيه.

+ نوشته شده در تاريخ  بیست و هفتم آذر 1389 | 

پي شدن


آهاي خانم‌هاي محترم؛

باور كنيد اين قضيه‌ي پريود شدن، اصلا بغرنج و خجالت‌آور و شرم‌آور نيست، چرا بي‌خودي قضيه رو بزرگ مي كنيد؟

ممكنه اين كه يه خانم سوتين تنش نكرده باشه براي يه مرد جالب باشه؛ اما اين كه طرف الان پريود شده، نه جالبه، نه حال به هم زنه، نه هيچ چيز ديگه. خب، شده كه شده!

قبول دارم كه يه جاهايي شرم و حيا لازمه؛ اما باور كنيد همين‌قدر كه يه خانم نياد جار بزنه كه «آهاي ملت؛ من الان پريود شدم» كافيه. ديگه بيشتر از اين، يه خورده مسخره هم هست.

عين اينه كه يه آقايي شكمش نفخ كرده باشه و هي بخواد اين موضوع رو قايم كنه و از اين كه ديگران بفهمن خجالت بكشه و وقتي دوست دخترش يا همسرش به شكم اون آقا دست بزنه، آقاهه ضربان قلبش بره بالا كه «اي داد؛ الان مي‌فهمه كه نفخ كردم» ! 

از ما گفتن بود. من جاي شما بودم، فقط بابت شرايطي خجالت مي‌كشيدم كه خودم مسبب پيش اومدنش بودنم.


پي نوشت:

آهاي آقايون محترم؛ دقت كنيد كه خانم‌ها وقتي پريود هستن (و حتا چند روز قبل از اين كه پريود بشن) بيشتر از هميشه به توجه شما نياز دارن؛ درسته كه نمي‌تونن از اون لحاظ به شما سرويس بدند؛ اما شما لطفا گوسفند نباشيد.



+ نوشته شده در تاريخ  چهاردهم آذر 1389 | 

خودشيفتگي


وقتي به آدم‌هاي اطرافم نگاه مي‌کنم، مي‌بينم از معدود کسايي هستم که:

تکليفم با خودم معلومه و خوددرگيري ندارم؛

مي دونم از زندگي چي مي خوام؛

مي‌دونم چي خوشحالم مي‌کنه و چي اعصابم رو به هم مي‌زنه؛

خيلي کم پيش مياد که بگم: "نمي‌دونم چه مرگمه" (چون معمولا مي‌دونم چه مرگمه)؛

مي دونم چه‌جوري ميشه خرم کرد (يعني چه‌جوري کسي مي‌تونه منو خر کنه، ما مردها گاهي از خر شدن لذت مي‌بريم)

مي‌دونم چه‌جوري يه نفر مي‌تونه من رو شيفته‌ي خودش کنه، در حدي كه همه‌چيزم رو فداش كنم؛

مي‌دونم چه اتفاقي مي‌تونه من رو از يه نفر متنفر کنه، در حدي که بخوام سر به تنش نباشه؛

 

خيلي‌ها فكر مي‌كنن كسي با اين مشخصات، يه آدم خودشيفته‌است. اما كاش مي‌دونستن اين آدم، گاهي انقدر از خودش متنفر مي‌شه كه ...


+ نوشته شده در تاريخ  سیزدهم آذر 1389 | 

يه علامت سوال بزرگ

 

نخندينا؛ اما بزرگترين مجهول زندگي من اينه كه:

چه‌جوري به يه خانم بگم: «اين كاري كه تو داري مي‌كني، باعث مي‌شه كمتر از قبل دوستت داشته باشم»

و اين رو يه جوري بگم كه ناراحت نشه و تاثير منفي نداشته باشه و اوضاع بدتر از قبل نشه.

باور كنين همه‌جورش رو امتحان كردم و جواب نگرفتم! يه وقتا به اين نتيجه مي‌رسم كه بهترين و كم‌هزينه‌ترين راه، اينه كه به‌روي خودم نيارم و ... هرچه بادا باد! اما خوب، اين نامرديه.

لطفا اگه جواب به‌درد بخوري دارين بهم بگين.


حرفام تموم شد. حالا مي‌تونين بخندين.


+ نوشته شده در تاريخ  هشتم آذر 1389 | 

تنهايي

 

آدم تنها باشه بهتر از اينه كه تنها بشه!


(از وصاياي من به خودم، كه هيچ‌وقت بهش عمل نكردم)


پي نوشت:

البته از اين بابت اصلا هم پشيمون نيستم!


+ نوشته شده در تاريخ  هفتم آذر 1389 | 

تصميم كبرا

 

عادت دارد سرش را بگذارد روي سينه‌ام، به صداي قلبم گوش دهد... تا خوابش ببرد!


بايد كمتر سيگار بكشم.

بايد مواظب قلبم باشم.


+ نوشته شده در تاريخ  پنجم آذر 1389 | 

عجب غافل بودم من، تو تهران ول بودم من

 

آدم وقتي يه دوست خوب پيدا مي‌کنه، تازه مي‌فهمه که تا حالا، سر خودش رو به چه آدم‌هاي کم ارزشي گرم کرده بوده!


پي نوشت:

يواش يواش داشتم به "خودم" شک مي‌کردم. گفتم لابد ايراد از منه که اطرافيانم اين‌جوري هستن. اما حالا فهميدم که ايراد از فرستنده است! (اون قديما، هر چند وقت يه بار، مجري تلويزيون اعلام مي کرد: بينندگان محترم؛ اشکال از فرستنده است؛ لطفا به گيرنده‌هاي خود دست نزنيد)


 پي نوشت 2:

بهش گفتم: اگه همين امروز دوستي‌مون تمام بشه و بذاري بري، باز هم احساس شکست نمي‌کنم؛ چون همين‌قدر که فهميدم آدم‌هايي هستن که مرام دارن و معناي دوستي رو مي‌دونن و بلدن اعتماد کنن، برام يه دنيا ارزش داره. اين‌ها رو از صميم قلب بهش گفتم.

پي نوشت 3:

گرچه اين دوستي تموم شد، اما واقعا احساس شكست نمي‌كنم. تجربه‌اي بود كه ثابت كرد هنوز آدم‌هاي بامرام پيدا مي‌شن.


+ نوشته شده در تاريخ  یکم آذر 1389 | 

اعتماد

 

هان اي پسر!

اگر ديگران، آن‌گونه كه در شأن توست به تو اعتماد نـكردند، اعتمادشان را جلب كن؛

اگر آن‌گونه كه در شأن توست به تو اعتماد كردند؛ دوست‌شان بدار؛

و اگر كسي بيش از آنچه كه توقع داشتي به تو اعتماد كرد؛ او را پرستش كن، پرستش كن، پرستش كن.


(از وصاياي من به خودم)


+ نوشته شده در تاريخ  سی ام آبان 1389 | 

داشته‌ها و نداشته‌ها


* چيزاي خوبي كه خيـــــــــــلي‌ها دارن اما من نـدارم:

- سلامتي ندارم (فهرست مريضي‌هام: سينوزيت خفن، كمردرد، چربي خون بالا، دندون‌هاي مستعد پوسيدگي، پوست حساس به همه‌چي!، ...)

- پول ندارم (درآمد خوبي دارم؛ اما هنوز كو تا بدهكاري هاي اون پروژه‌ي لعنتي رو صاف كنم)

- مو ندارم (دارم؛ اما خيلي كمه)

- بابا و ننه‌ام از دستم راضي نيستن


* چيزايي كه خيـــــــــــــــلي‌ها نـدارن اما من دارم:

- دوستاي خيلي خيلي خيلي خوبي دارم (كه تعدادشون اندازه‌ي انگشتاي يه دسته، اما برام خيلي با ارزشن)

- تجربه‌ي زيادي دارم (البته هر كس ديگه هم جاي من بود و اين همه توي كسب و كار و توي روابط انسانيش شكست مي‌خورد الان پي اچ دي داشت توي اين زمينه)

- مي‌تونم تا حد زيادي هيجاناتم رو كنترل كنم (اين يكي رو اخيرا بهش رسيدم؛ از وقتي با مفهوم EQ آشنا شدم)

- به آينده اميدوارم

- روحيه‌ام خوبه (لطفا بزنين به تخته)


+ نوشته شده در تاريخ  بیست و نهم آبان 1389 | 

"چي" مي تونه "چقدر" لذت‌بخش باشه؟

 

اين، فهرست چيزهاييه كه ممكنه واسه هر كسي "لذت‌بخش" باشه. اما هر كسي به يه اندازه لذت مي‌بره. من اين‌قدر لذت مي‌برم:

- يه ايراني يه كار بزرگ بكنه، يه جايزه‌ي خوب بگيره، افتخار كسب كنه: ۰ واحد لذت!
(خوب به من چه؟ من اين وسط چه نقشي داشتم؟ )

- داشتن اتومبيل گرون قيمت: ۳ واحد
(قبلا تجربه كردم، دردسر نگهداريش زياده. نمالي مي‌مالن)

- رانندگي با اتومبيل ارزون قيمت، اما دنده اتومات: ۵ واحد
(به‌خصوص توي ترافيك تهران)

- اين كه صبح خيلي زود بلند شي و بري جيش كني و بخوابي تا ساعت يازده: ۴ واحد

- كوه‌نوردي يك روزه: ۵ واحد

- گوش دادن به يه موزيك دل‌چسب داخل اتومبيل: ۴ واحد

- ديدن يه فيلم سينمايي توپ، از روي دي وي دي، بدون سانسور، در منزل: ۶ واحد

- خندوندن ديگران در حدي كه اشك‌شون در بياد: ۸ واحد

- رفتن به دريا و دراز کشیدن روی آب: ۱۰ واحد
(به شرطي كه خلوت باشه و به مدت يك ساعت كسي بهت نخوره و به ريلكسيشنت نرينه)

- وقتایی که بابام داره پيش دوستاش، پز مي ده كه چه پسري داره: ۱۰ واحد
(از آخرين باري كه چنين اتفاقي افتاد، حداقل ۸ سال مي‌گذره) 

- ارديبهشت باشه و ساعت ۱۰ شب برم توي خيابوناي شمال قدم بزنم و از بوي بهار نارنج مست بشم: ۱۱ واحد

- عشق‌بازي: ۱۵ واحد

- بو كردن تن يك خانم خوش‌بو: ۱۸ واحد

- ســkـــس با كسي كه دوستش دارم: ۲۰ واحد

 

+ نوشته شده در تاريخ  بیست و یکم آبان 1389 | 

"چي" مي‌‌تونه "چقدر" ناراحت كننده باشه؟

 

اين‌ها، اتفاقاتيه كه ممكنه هر كسي رو "ناراحت" كنه. اما هر كسي به يه اندازه ناراحت مي‌شه. من اينقدر ناراحت مي‌شم:

- تاس شدن در حد آينه: ۰ واحد
(چون موجب خنده و تفريح دوستان مي‌شه. بعضي خواص هم اجازه پيدا مي‌كنن به عنوان "وايت‌برد" از سر كچلم استفاده كنن)

- عقب افتادن قسط بانک: ۱ واحد ناراحتي
(اتفاقيه كه زياد افتاده)

- تحقير شدن توسط اطرافيان به خاطر بي‌پولي: ۲ واحد
(مهم اينه كه يه روزي دوباره وضعم خوب مي شه؛ ايدز كه نيست!)

- مبتلا شدن به سرطان و داشتن يك ماه مهلت براي زندگي: ۲ واحد ناراحتي
(چه بهتر، اينجوري آدم تكليفش معلومه و مي‌تونه واسه تك تك روزاي عمرش برنامه‌ريزي داشته باشه. تازه، هيجان‌انگيز هم هست؛ در حد پريدن از بانجي جامپينگ!)

- تصادف ماشين؛ خسارت زير يک ميليون تومان:  ۲ واحد
(فداي سرم)

- تصادف ماشين؛ خسارت بالاي يک ميليون تومان: ۳ واحد
(آخه پرايد هم شد ماشين، كه آدم بخواد به خاطرش ناراحت باشه؟ گنده‌تر از اينا رو مچاله كردم خيالم نبوده. همين نمره‌ي ۳ هم زيادشه)

- گم کردن کيف پول به همراه مدارک و کارت‌هاي بانکي و پول نقد: ۵ واحد ناراحتي
(قابل جبرانه)

- ديدن دوست دختر/ نامزد/ همسر با يه مرد ديگه: ۵ واحد
(لابد طرف جذابيتش بيشتر بوده، شايد هم من كوتاهي كرده باشم)

- حرف نصفه‌كاره (يعني كسي حرفي رو نصفه بزنه و بعد بگه ولش كن، اصلا نگم بهتره) : ۵ واحد

- درگذشت اقوام درجه دو: ۶ واحد
(مردن، حقه)

- گيرافتادن توي ترافيك، به شرطي كه كسي پيشت نباشه: ۷ واحد

- پوسيدگي دندون، در حد عصب کشي: ۸ واحد
(يه روزي جاي همشون از اين خوشگلا مي‌كارم)


 ------------ شروع محدوده‌ي مصيبت‌ها ------------------



- فكر كردن به اين كه تا چه حد باعث آزار ديگران شدم و چقدر موجود بي‌مصرفي هستم: ۱۲ واحد
(اين آيتم، يه زماني من رو تا مرز خودكشي هم برده)

- جواب ندادن تعمدي يک دوست به اس ام اس يا ايميل : ۱۵ واحد
(سخته كه طرف، آدم رو تخم خودش هم حساب نكنه)

- بي احترامي از طرف كسي كه بهش احترام گذاشتي: ۱۸ واحد

درگذشت اقوام درجه يك: ۲۰ واحد
(نه به‌خطر اين‌كه فاميل درجه يك هستن؛ به خاطر اين كه خاطره‌هاي بيشتري باهاشون دارم و جاي خالي‌شون بيشتر حس مي‌شه)

- درگذشت پدرم قبل از اين كه از شرمندگي‌ش دربيام: مصيبت بزرگ
(فكر مي‌كنم هر مصيبتي رو بتونم تحمل كنم الا اين يكي رو)

 

+ نوشته شده در تاريخ  بیست و یکم آبان 1389 | 

جوجه تيغي عاشق پيشه


من يه جوجه تيغي ِ عاشق پيشه هستم.

هم يه جورايي با مزه و دوست داشتني‌ام، هم دلم مي‌خواد به آدما نزديک بشم،هم از اين که تيغ‌هام توي تنشون فرو بره مي ترسم و دلم نمي‌آد زخمي‌شون کنم.

پس تنها کاري که از دستم بر مياد اينه که از همون اول، راست و حسيني، بهشون بگو اوضاع از چه قراره. ديگه تصميم با خودشون.


پي‌نوشت:

اون کاريکاتور رو ديدين که يه جفت جوجه تيغي نر و ماده، دارن با هم از اون کارا مي‌کنن و تن‌شون زخمي شده؟
مي‌خوام بگم يه جوجي تيغي، حتا با يه جوجه‌تيغي هم مشکل داره!

پي‌نوشت 2:

از يه جوجه‌تيغيه مي‌پرسن: «بزرگ ترين آرزوت چيه؟»
جواب مي‌ده: «تو رو خدا يكي من رو محكم بغل كنه»



+ نوشته شده در تاريخ  هفدهم آبان 1389 | 

سيب‌زميني بزرگ


خدايا

چه‌جوري امكان داره من، كه بنده‌ي تو هستم، با ديدن اون خانم خوش‌چهره‌ي جوون كه توي خيابون آزادي، شيشه‌ي ماشين ها رو پاك مي‌كنه، تا چند ساعت حالم بد مي‌شه و گريه مي‌كنم،
يا با ديدن اون آقايي كه هر روز كنار پمپ بنزين همت مي‌ايسته و 2 تا نايلكس بزرگ پر از سيب رو بالا نگه‌ مي‌داره تا مردم ازش بخرن، كتفم درد مي گيره،
يا وقتي يه خانمي رو مي‌بينم كه ساعت 10 شب، بزك كرده كنار خيابون ايستاده، دلم مي‌خواد اين ماسماسك رو از جاش بكنم بندازم دور، بعدش برم اون خانم رو ببرم خونه و براش شام بپزم و براش قهوه درست كنم و يه روتختي سفيد بندازم روي تخت و بهش بگم: «امشب راحت بخواب» و تا صبح بشينم بالاي سرش و براش گريه كنم،
يا شب‌ها با تصور كردن دوستام كه الان توي زندان هستن، سردم مي‌شه،
يا وقتي مي‌بينم بچه‌هاي بدسرپرست با بدن‌هاي كبود ميان مدرسه، دلم مي خواد انقدر پول داشتم كه همشون رو به فرزندي قبول مي‌كردم،
يا ...
يا ...

اون وقت تو، كه ناسلامتي خدا هستي، به روي خودت نمي‌آري؟
بعد مياي مي‌گي: «اي مردم؛ من آشغال و بي‌مصرف نيستم»؟!
و ادعا مي‌كني: «من شما رو تنها نمي‌ذارم»؟!



خداوندا؛ از دست تو به چه كسي پناه ببريم؟


+ نوشته شده در تاريخ  شانزدهم آبان 1389 | 

دنيا؛ جفتِ دستات پوچه!

 

كاش كسي رو پيدا مي‌كردم كه اندازه‌ي خودم، مُردن رو هيجان‌انگيز بدونه و از مرگ نترسه.

تعجب مي‌كنم از كسايي كه به خدا و آخرت اعتقاد دارن و اين جور سفت چسبيدن به دنيا. اون وقت، كافري مثل من، با اين كه معتقده مرگ مطلقا پايان آدميزاده، از مردن نمي‌ترسه.

جالبه با وجود اين كه تا اين حد پوچ‌گرا به‌نظر مي‌رسم، اما معتقدم تا روزي كه زنده‌ام بايد از زندگي لذت ببرم و به ديگران كمك كنم تا اون‌ها هم خوش باشن. اين‌که علتش چيه رو خودمم هم نمي‌دونم!


* تيتر مطلب: برگرفته از ترانه‌ي بن بست، اثر كاوه آفاق، خواننده‌ي راك

+ نوشته شده در تاريخ  چهاردهم آبان 1389 | 

گور باباش


هيچ چيزي توهين‌آميزتر از اين نيست كه به كسي زنگ بزني، يا اس. ام. اس بفرستي، يا براش توي مسنجر پيغام بذاري و بهت جواب نده؛ در حالي‌كه داره به ريشت مي‌خنده و پيش خودش مي‌گه:

«گور باباش!»


پي نوشت:

خودمونيم، لذت خاصي داره اين کار!

+ نوشته شده در تاريخ  سیزدهم آبان 1389 | 

اي روزگااااااااار! ............... تف به اين روزگار!

 

چرا اين روزا همه افسرده هستن؟

چرا همه مي‌خوان آدم رو گاز بگيرن؟

چرا من حواسم به دوستام هست؛ اما هيچكي حواسش به من نيست؟

چرا من همه رو مي‌خندونم؛ اما هيچكي منو نمي‌خندونه؟

...

 

پي نوشت:

همين امشب و فقط چند ساعت بعد از نوشتن اين مطلب، يه دوستي پيدا كردم كه منو خندوند؛ كاش از خدا پول خواسته بودم! البته نه؛ الان به يه دوست شوخ طبع كه با خودش درگير نباشه بيشتر از پول احتياج دارم، پول رو خودم جورش مي‌كنم.

پي نوشت 2:

خوشحاليم بيشتر از يه روز دوام نداشت! ديگه مطمئن شدم كه اين روزا مردم ديوانه شدن! بهتره از پيداكردن دوست منصرف بشم و دنبال پول بگردم.

پي نوشت 3:

امروز رفتم سينما، فيلم سن‌پطرزبورگ. خيلي خنديدم، در حد انفجار! البته انقدرا هم خنده‌دار نبود؛ اما من نياز داشتم بخندم، پس حسابي خنديدم.

پي نوشت 4:

غلط كردم، هنوز هم ميشه آدم با معرفت غير درگير پيدا كرد. من پيدا كردم. فعلا تا پي‌نوشت بعدي خدانگهدار.


+ نوشته شده در تاريخ  یازدهم آبان 1389 | 

اصل فلسفي - روانشناسي


«هرچقدر باهوش‌تر باشي، مرتكب اشتباهات احمقانه‌تري مي‌شي»


تا حد زيادي در مورد من صدق مي‌كنه.


+ نوشته شده در تاريخ  یازدهم آبان 1389 | 

انتقام


هر کس به خاطر ظلمی که بهت کرده، مستحق مجازاته.

پس اگه ببخشیش، اون رو از حقش محروم کردي! 


حالا ديگه تصميم با خودته كه:
ببخشيش، نبخشيش، يا ازش انتقام بگيري. هركدوم لذت خاص خودش رو داره.


+ نوشته شده در تاريخ  پنجم آبان 1389 | 

رفيق فابريک


بهترين معيار براي سنجش ميزان "رفاقت" يه آدم، حجم کارهاييه که برات انجام مي ده بدون اين که خودش از اون کارا لذت ببره.

و رفيق "درجه يک" کسيه که حاضر باشه برات کارهايي بکنه که نه تنها ازش لذت نمي بره، بلکه حتا اون کارا رو قبول هم نداره و فقط به عشق تو اين کارا رو مي کنه.

هر کس که تونست اينجوري باشه، حتما يه رفيق "درجه يکه"؛ اما يه رفيق درجه يک شايد هيچوقت فرصت اين رو پيدا نکنه که برات همچين کاري بکنه و رفاقتش رو ثابت کنه.


+ نوشته شده در تاريخ  پنجم آبان 1389 | 

هر عملي را عكس‌العملي است، گاهي شديدتر از خود عمل!


شديدا به اين قاعده اعتقاد دارم كه بايد با هر كسي مثل خودش رفتار كرد. البته اكه همه بخوان اينجوري باشن، دنيا سكته مي زنه؛ يعني اينجوري مي شه كه همه مي ايستن مثل " اُسكلا" به همديگه نگاه مي كنن ببينن طرف مقابل چه جوري رفتار مي كنه! فكرش رو بكن! عجب دنيايي مي شه!

اما من رفتارم يه جور ديگه‌ست. واسه خودم يه چارچوب اخلاقي دارم كه به صورت پيشفرض طبق اون رفتار مي كنم تا طرف مقابلم تشويق بشه كه "اخلاقي" رفتار كنه.

اما اگه حاليش نشد، اون وقت مثل خودش رفتار مي كنم. اگر هم توي دوستي، "بهتر" از من رفتار كرد و شرمنده‌ش شدم، سعي مي كنم ازش ياد بگيرم و خودم رو به سطح اون برسونم.


+ نوشته شده در تاريخ  سی ام مهر 1389 | 

كاش چه‌كاره بودم؟


اگر زمان به عقب بر مي گشت، مثلا به سال 1375 يا 1380، مسير زندگي ام رو جوري تعين مي کردم که يه معلم بشم؛ نه از اين معلماي زپرتي، بلكه يه معلم درست و حسابي و باسوات!

حتا اگه استاد دانشگاه هم مي شدم باز سعي مي کردم يه "معلم" باشم نه يه استاد.

حالا، بعد از 10 سال کار کردن و تجربه‏ي انواع شغل‌ها، به اين نتيجه رسيدم که بهترين شغل براي من، معلمي بوده. کاش بتونم از اين گرفتاري‏هاي روزمره خلاص بشم و برم سراغ معلمي.

يادش به‌خير اون زماني كه اكسل و اكسس درس مي‌دادم...

يادش به خير اون زماني كه همكلاسي‌هام رو مياوردم خونه و بهشون درس مي دادم...


+ نوشته شده در تاريخ  بیست و نهم مهر 1389 | 

چيز به‌دستان


شما رو نمي‌دونم؛ اما من كه تا به حال، لذتي بالاتر از سـ...كـ...س رو تجربه نكردم.

درسته كه داشتن سـ...كـ...س كامل و پايدار (!)، مهمترين چيز نيست، اما معتقدم اگه كسي توي زندگيش، از همچين نعمتي بي نصيب باشه، يه جاي كارش مي لنگه و بايد يه فكري به حال خودش بكنه.

اما واقعا فرق بین من و اون آدم‏هايی که فقط و فقط به ســ..ـکـ..ـس فکر می‏‏‌کنن چیه؟ (همون آدم‏هایي که در کل شبانه روز، چيزشون رو توي دستشون گرفتن و دنبال يه سوراخ مي‏گردن که فرو کنن توش).

ظاهرا از نظر اون‏ها هم، ســ..ـکـ..ـس مهمترین چیز توی زندگیه. پس چرا من از خودم بدم نمی‏آد اما؛ از آدم‏هاي "چيز به‏دست" متنفرم؟

خوب چندتا فرق مهم بین ما هست:

- واسه من، ســ..ـکـ..ـس فقط یه لذت نیست، بلكه حرمت داره برام؛

- با هر کسی نمی‏تونم ســ..ـکـ..ـس داشته باشم، باید طرف برام دوست داشتنی باشه؛

- در حین ســ..ـکـ..ـس حواسم هست که طرف مقابلم هم لذت ببره، حتا بیشتر از خودم؛

- برقرار بودن ســ..ـکـ..ـس برام الزاما نشونه‏‏‏‏ی خوشبختی نیست (اما نبودنش قطعا نشونه‏ی بدبختیه)

 

خوب همین چندتا دلیل کافیه که متقاعد بشم با اون آدم‏ها فرق دارم.

حالا مي‌تونم با خيال راحت بخوابم، شب به‌خير!


+ نوشته شده در تاريخ  بیست و هشتم مهر 1389 | 

در فوايد و مضرات خيانت


براي من، تعریف خیانت توی روابط زناشویی با تعریف اکثر آدما فرق می کنه. البته تعريف اخلاقي خيانت سر جاي خودشه و من نمي‌خوام منكرش بشم. اما خيانت، يه تعريف كاربردي هم داره.

از نظر من، خیانت یعنی هر کاری که باعث بشه رابطه‏ی زن و شوهر کمرنگ بشه و بر عکسش هم صدق می‌کنه؛ یعنی هر کاری که تاثیر "مثبتی" روی رابطه‏ی زناشویی داشته باشه خیانت نـيست.

طبق این تعریف، خیلی از کارها هست که از نظر جامعه‏ی ما خیانت حساب میشه اما به نظر من نه. مثلا این که زن من، دوست پسر داشته باشه الزاما خیانت نیست، حتا می تونه کار خوبی هم باشه، به شرطی که باعث بشه توی رابطه‏اش با من، بهتر و آروم‌تر و منطقی‌تر و کم توقع‌تر رفتار کنه (امان از این توقعات احساسی زن‌ها)

یا مثلا این که من با یه نفر دیگه رابطه‏‏ی "تن به تن" داشته باشم می‌تونه خیانت باشه، مي‌تونه هم نباشه، اگر منجر به این بشه که دیگه هی به زنم گیر ندم و هی به رخش نکشم که چرا تو اینقدر سردی و ...

حتا گاهی یه وقتا شرایطی پیش میاد که باید برای نگه داشتن یه رابطه‏ی زناشویی، عمدا دست به کارهایی بزنی که از نظر دیگران، خیانت به حساب میاد.

و گاهی یه رابطه انقدر بی ارزشه که همون بهتر تموم بشه. اینجور وقتا دیگه هیچ کاری خیانت به حساب نمیاد.

حالا ممکنه کسی بیاد اسم این رو بذاره بی غیرتی یا هرزگی. خوب بذاره، منم اسم اون آدم رو می‏ذارم احمق، یا شایدم امّل! اسم گذاشتن واسه دیگران که خرج نداره!


+ نوشته شده در تاريخ  بیست و پنجم مهر 1389 |